صبح روز بعد، براي روزه گرفتن و مراقبه او 17 مايل پياده به طرف (Mt . Kuramayama) كوه كوراماياما رفت. وقتي به مقصدش رسيد. 21 سنگ را جمع كرد، نشست و سنگها را جلوي خودش چيد. او هر صبح، يكي از سنگها را به دور ميانداخت.
در صبح روز بيست و يكم، در ساعات اوليه صبح قبل از روشنايي، دكتر اوسويي در مراقبه عميقي بود كه متوجه روشنايي و نور درخشاني شد. شگف زده شده بود كه آيا نور واقعي است؟ چشمانش را باز كرد، نور هنوز آنجا بود و به سرعت به طرف او ميآمد و در اطراف او ميچرخيد. او ترسيده بود ولي راضي بود براي فهم سر شفا، حتي مرگ را هم قبول كند. نور به چشم سومش (آجنا) خورد و او را بي اختيار كرد. همه اطلاعات، سمبلها و چگونگي استفاده آنها، در ميليونها حباب رنگي و درخشان شناور بودند كه ناگهان در جلوي او براي مدتي ثابت شدند براي اينكه او بتواند آنها را از بر كند. وقتي او به آگاهي كامل رسيد، تمام چيزهايي كه به او نشان داده شده بود را به خاطر آورد.
دكتر اوسويي متوجه شد عليرغم 21 روزي كه روزه بوده، خيلي قوي و پر انرژي است. او فكر كرد كه «اين اولين معجزه است». ميخواست اين آگاهي جديد را با راهب پير تقسيم كند به همين دليل به طرف معبد او سفر كرد. در راهش در تپه و خاك، چند بار خار و سنگ به پايش خورده بود، او انگشت پايش را گرفت و متوجه شد كه زخم پاي او كامل خوب شد. «اين دومين معجزه است».
در ادامه سفر، به مسافرخانهاي رسيد، با توجه به گرسنگي كه داشت، تصميم گرفت روزهاش را بشكاند و غذايي بخورد. مردي براي گرفتن سفارش غذا نزديك او رفت و دكتر اوسويي غذاي خيلي خوب و كاملي سفارش داد. وقتي غذاي او آماده شد، دختر آن مرد، غذاي او را آورد. او دختر جوان و زيبايي بود كه با دستمالي سرش را مثل گوشهاي خرگوش بسته بود. دكتر اوسويي از او پرسيد كه چرا آن دستمال را روي سرش بسته؟ دختر جواب داد كه دندان درد بدي دارد و نميتواند كه فاصله زياد تا شهر را براي درمان سفر كند. دكتر اوسويي او را صدا زد كه نزديكش رود، دستانش را روي صورت او گذاشت. بعد از چند دقيقه، دختر گفت: «اوه، راهب مهربان، شما جادو كرديد. دندانم درد نميكند، متشكرم «اين هم سومين معجزه بود.»
بعد از خوردن غذا و ادامه راهش به طرف معبد، متوجه شد كه احساس خوبي دارد و خوردن آن همه غذا بعد از آن روزه طولاني، هيچ اثر بدي بر او نداشته، «اين چهارمين معجزه بود»
وقتي به معبد رسيد با راهب جواني سلام و احوالپرسي كرد. راهب جوان به او گفت از اينكه او به سلامتي برگشته خيلي خوشحال است و همچنين گفت كه راهب پير در بستر بيماري است و حالش خوب نيست. دكتر اوسويي مستقيماً به اتاق او رفت و در لبه تخت او نشست. او دستانش را روي بدن راهب پير به آرامي گذاشت و تمام آن چه را كه آموخته بود به او گفت.
بعد از مدت كوتاهي، راهب با تعجب به او نگاه كرد و گفت: «تو جادو كردي و همه درد و ناراحتيام رفت» اين پنجمين معجره بود. دكتر اوسويي اين را به همه اعلام كرد.
آنها هر دو در مورد اين كشف خيلي به وجد آمده بودند و دوست داشتند از آن در موارد ضروريتر استفاده كنند. بنابراين براي پيدا كردن جواب تصميم گرفتند دعا كنند و مراقبه كنند. دكتر اسويي به اتاقش رفت و كل شب را مراقبه كرد صبح بعد به اتاق راهب رفت. هر دو به اين نتيجه رسيدند كه بيشترين گروهي كه به ريكي نياز دارند، آنهايي هستند كه در دهكده گدايان هستند.
دكتر اوسويي لباس كهنهاي به تن كرد و گاري سبزي را هل ميداد تا به دهكده گدايان برسد. خيلي زود گدا به او نزديك شدند و از او پرسيدند كه چه كار ميكند. او از آنها خواست كه او را نزد شاه گدايان ببرند. براي اينكه براي او هديهاي آورده. آنها با دودلي جواب او را دادند چون نميخواستند كه شاه گدا ناراحت و عصباني شود.
وقتي او شاه گدايان را ديد، در مورد هديهاي كه داشت سئوال كرد. او به طور خيلي موذيانه ميخواست از هدف او با خبر شود. دكتر اوسويي به او گفت كه هديه «شفا» است و اينكه او ميخواهد اين هديه را به تمام گدايان بدهد. او فقط از آنها غذاي روزانهاش را خواست. شاه موافقت كرد ولي اول لباسهاي دكتر اوسويي را درآورد گاري و پولهايش را گرفت و به او لباس كهنه، كثيف و بدبو و ناپاك دادند كه بپوشد و كمي غذا براينكه بخورد. هر روز از طلوع تا غروب كار ميكرد و به مردم شفا ميداد و آنها را براي كار و اسم جديد به معبد ميفرستاد.
بعد از 7 سال، تقريباً كار او كامل شد عصرها وقت او آزاد بود يك روز عصر در حال پياده روي بود كه متوجه چهرههاي آشنايي شد. او به طرف يكي از جوانها رفت و از او پرسيد كه آيا چند سال پيش او را درمان نكرده؟ مرد گفت: «بله» دكتر اوسويي از او پرسيد كه آيا براي تغيير نام و كار به معبد نرفته بود؟ مرد گفت «چرا» دكتر اوسويي پرسيد: «پس چرا؟ آيا دوباره به دهكده گدايان برگشتهاي؟» مرد جوان گفت كه خيلي كار ميكرده ولي پول كمي ميگرفته، ضمناً خانواده او گرسنه هستند و به همين دليل به اين نتيجه رسيده كه گدايي و گدا بودن آسانتر است. دكتر اوسويي ناراحت شد، خودش را به زمين انداخت و گريست. او عهد كرد كه ديگر هيچ وقت اين هديه را بيهوده هدر ندهد. بنابراين اصول اخلاقي را ايجاد كرد كه اگر همراه با ريكي باشد، بدن، ذهن و روان درمان خواهد شد.
اصول اصلي ريكي نوشته دكتر اوسويي به اين قرار است:
اصول اوليه ريكي هنر فراخوان شادي
داروي معجزهگر همه بيماريها
فقط براي امروز، عصباني و ناراحت نباش
خودت را وقف كارت كن، با همه مردم مهربان باش
هر روز صبح و عصر، دستهايت به حالت دعا به هم بگير و اين كلمات را با قلبت نيايش كن و آنها را زير لب زمزمه كن.
ريكي اوسويي براي تغيير بدن و ذهن
- ميكائو اوسويي – باني ريكي.
صبح روز بعد، دكتر اوسويي مشعل بزرگي گرفت روشنش كرد
و در گوشه شلوغي از شهر ايستاد. مردم ميآمدند و به او ميخنديدند. برخي هم ميايستادند و از او ميپرسيدند كه در روشنايي روز با مشعل روشن چه كار ميكند؟
او با خوشرويي به آنها جواب ميداد كه به دنبا مردمي ميگردد
كه سلامت و شاد هستند و دلها روشن دارند و منور الفكر هستند
و دوس دارند به افرادي ك مريض هستند يا ناراح و غمگين، كمك
كنند. دكتر اوسويي گفت كه من به شما ياد ميدهم كه چطور در
قلبهايتان روشنايي ايجاد كنيد. خيليهاي برا سخنراني او دورش
جمع شدند و خيلي زود او پيروان زيادي پيدا كرد. همچنان كه دكتر اوسويي، مردم كشورش را مبهوت آموزش ريكي ميكرد، به افرادي كه ميخواستند مريد و شاگرد او باشند، تعليمات ويژهاي ميداد. يكي از اين افراد دكتر كوجيرو هاياشي (Chujiro Hayashi) متولد 1878 بود. او افسر بازنشسته نيروي دريايي بود و يكي از 18 نفري بود كه دكتر اوسويي براي درجه استادي initiate كرده بود. (محرم راز كردن – فرايند انتقال انرژي از شعور برتر به شاگرد باواسطه استاد)
در سال 1926، دكتر اوسويي قبل از مرگش وظيفه حفظ و نگهداري و زنده نگه داشتن ريكي را به دكتر هاياشي سپرد. دكتر هاياشي اولين كلينيك ريكي را ايجاد كرد و بعد از مرگ دكتر اوسويي، يك دوره درمان با دست با 3 درجه و مقطع را ايجاد كرد و گسترش داد.